مردم؟
خیلی وقته نیستینا...کلا کم پیدا شدین
وقت کردین یه سری بزنین
عرض شود خدمت شما که مردم سلام
بازم فرصتی پیش اومد که دور هم باشیم و تبادل نظر کنیم و کل و اینا...
مردم اردیبهشت و خرداد داره از راه میرسه کلی درس ریخته سرمون و حس باز کردنش هم نیس
و اینکه درس خوندن هم که دو نوع حالت داره:
۱.درساي سختو که نميشه خوند...
۲.درسای آسونم که ارزش خوندن نداره
و اینجوری میشه که همه چی میمونه واسه شب امتحان...
و بازم التماسا به سمت خدا که خدایا غلط کردم از ترم دیگه میخونم
چه اسفندها .. آه!
چه اسفندها دود كرديم !
براي تو اي روز ارديبهشتي
كه گفتند اين روزها مي رسي
از همين راه !
مردم یه پارازیت بود همینجوری انداختم دیگه
خدمت دوستان هشترودی عرض شود که این روزا چند عدد کامنت خصوصی داشتیم مبنی بر اینکه نکشی کنار میکشیمت کنار
خیلی ترسیدیم واقعا!!!
میخواستم عین کامنتای خصوصی رو بذارم تو بلاگ اما چون کمی توهین اینا داشت دیگه نشد دیگه...
به هر حال خواستم خدمت دوستان عرض کنم بیدی نیستیم که از این بادا بلرزیم
مردم بید یه درختی هستش که تو سرما میلزره و واسه همین این مثل رو واسش ساختن
واقعا بعضیا نمیخوان بفهمن...
شیطونه میگه جفت پا برم تو حلقشون تا حساب کار دستشون بیاد
حیف که اسلام دست و بالمون رو بسته...
واقعا تا میخوایم بیایم و کاری بکنیم و اینا یکی پیدا میشه و مثلا میخواد خود نمایی کنه و بگه ما هم هستیم...
نیمی از عمر را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم
نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند...!
بگذریم ...
مردم چند عدد زنگ تفریح بریم:
بازگشت شکوهمندانه پشه ها رو تبريک ميگم....
ماشالله تو اين چند ماه چقدم بزرگ و هار شدن...
شل کن عمو … درد نداره که...
تلخ ترين دروغ تاريخ در تزريقات و پانسمان - دورانِ کودکي
اين دبستانى هايى که تو هفته دو روز تعطيلن،
اگه پس فردا بيان فک بزنن که ما نسل سوخته ايم و اينا،
جورى با پشت دست بزنيد تو دهنشون که ديگه نتونند بلند بشن …!!
تو اين تبليغه ميگه، فلان صابون ۹۸٪ باکتريها رو ميکشه.
من از همينجا به اون ۲٪ باکتري،
به خاطر اين ايستادگيِ پر غرور و پر افتخارشون تبريک ميگم..!
عرض شود خدمت دوستان که هفته پیش اومدم هشترود...
آخه قرار بود با جمع کثیری!!!از دوستان هشترودی بریم قلعه ضحاک رو فتح کنیم و پرچم رو ببریم بالا و اعلام کنیم که پرچم ما همیشه بالاس
ولی خب گویا بارون بارید و خیس شد خاطره ها...مرحبا بر دل ابری هوا...هر کجا هستی باش،آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی

بارون بارید و نتونستیم بریم و حیف شد و اینا...
ولی خب گویا قراره بعدی ۸ اردیبهشت هستش که بکس باید تعیین کنن...
درسته قلعه رو از دس دادم ولی خب به همراه دکتر مروتی و دکتر میر خانی چند دقیقه ای رو تو خیابونا چرخی زدیم و از تجارب دوستان بهره بردیم و به دوستی با این دوستان به خود بالیدیم
پای صحبت این عزیزان نشستیم و بسی بسیار حرفاشون واسمون جالب بود...
واقعا تازه فهمیدم که هشترود چه انسان های بزرگی رو تو خودش پرورش داده
به قول دکتر هر جا که میری یه هشترودی پیدا میشه که آدم با دیدنش به خودش بباله
میتونین به بلاگ دکتر مروتی برین و با نخبه های هشترودی آشنا شین...
ولی خب با وجود این همه نخبه هنوز هم که هنوزه هشترود هیچ تغییری نکرده و دلیلش هم مهاجرت های بی شمار نخبه های هشترودی هستش که البته این ناشی از سیاسی بازی آقایون و بی مهریشون در قبال این دوستان میشه...
از هنرمند بگیر تا دکتر و مهندس و اساتید که این روزا دوس دارن از هشترود برن و و خییلیاشون هم رفتن ولی خب کسی واقعا اهمیت نمیده که چرا باید اینجوری بشه
به قول حافظ:
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی...
و اینجوری میشه که هر کی کاندید میشه میگه هشترود و کرج تو یه سال فرمانداری شدن اما کرج کجا هشترود کجا
امیدوارم این وضعیت درس شه...بگذریم
خاطراتی که از دوران کودکی خودشون تعریف کردن بسی بسیار جالب بود.
دکتر مروتی میگفتن که به همراه جناب غلامعلی بخشنده عصر ها میرفتن و سکه میذاشتن رو ریل تا سکه صاف شه و اینا خوش به حالشون بشه
یا مثلا سنگی رو به طرف قطار پرتاب میکردن تا سنگ جرقه بده و باز اینا خوش به حالشون بشه
البته خدمت دکتر عرض کنم که خب ما هم از این کارا میکردیم ولی خب بازیمون این بود که سعی کنیم با یه نیگا کردن عین مرتاضای هندی قطار رو از حرکت متوقف کنیم نه اینکه سنگ جرقه بده و ما خوش به حالمون بشه و اینا که!!!
واقعا صمیمیت و تصویری که اینا از هشترود و دوران بچگیشون به تصویر کشیدن خیلی پاک و زلال و عاشقانه بود...
این دوستان عاشقانه شهرشون رو دوس داشتن و دارن ولی خب عده ای!!!باعث شدن که از این شهر به دور باشن چون جایی برای پیشرفت اینجا وجود نداره
این خاطرات باعث شد که ما هم بعضی از خاطرات خودمون رو اینجا کپی پیست کنیم تا بگیم ما هم هستیم
خاطرات شیرینی که دوران کودکی داشتیم...
البته الانم زیاد بزرگ نشدیما

یادتون میاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز...
یادتون میاد،سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ
یادتون میاد،وقتی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد!!!
یادتون میاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم؟
یادتون میاد ، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !
یادتون میاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود...
یادتون میاد بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم...
یادتون میاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون!!
یادتون میاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !
یادتون میاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !
یادتون میاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن!
یادتون میاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !
یادتون میاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!
یادتون میاد همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد...
یادتون میاد تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه...
یادتون میاد یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
یادتون میاد خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم !
یادتون میاد تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم...
یادتون میاد بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم!
یادتون میاد اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه...
یادتون میاد با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه!

هی روزگار...
مردم واقعا الان باید افسوس بخورین به روزای خوش گذشته
واقعا کمی حسرت بخورین
کمی فکر کنین واقعا
دنيا همه هيچ و زندگاني همه هيچ
اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ...
الان وقت وقت خودکشی هستش
چرا نشستین واقعا
مردم قبل خودکشی چند تا زنگ تفریح بریم:
هيچ لذتي بالاتر از اين نيست که
يه تيکه از سرعت گير کنده شده باشه و تو بتوني چرخ ماشينتو از اونجا رد کني...
خدايا اين لذتارو از ما نگير...
خدایـــــــــا !
میشه ما رو امتحان کنی !
ببینیم جنبه پولـــــــدار شدن رو داریم یا نه ؟
دقت کردين ؟
دو ساعت پشت تلفن معطلي که گوشي رو برداره، تا ميايي خميازه بکشي يارو ميگه الو!
رفتم ساعت سازی به یارو می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟
پـــ نه پـــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار!!!
دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم. ميگه شما سوال داري؟ پـــ نــه پــــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگيري ...

مردم خیلی خوشحال شدیم که بازم بودیم تا بنویسیم تا پس فردا نگن که بودی و ننوشتی و اینا
چارلی چاپلین یه جمله ای داره که میگه:
چقدر تلاش کردم مردم بفهمند ولي آنها فقط خنديدند...
ایام به کام...
روزگارا:
تو اگر سخت به من ميگيري،
با خبر باش که پژمردن من آسان نيست،
ليک باور دارم دلخوشيها کم نيست
زندگي بايد کرد...!





